فروغ دیده نرگس

از هر كه مى پرسم مى گويد جمعه مى آيى ، امّا كدام جمعه؟

در روزگار تيره ما هر روز جمعه است وجمعه ها صبح و شب ندارند و همه عصرند.

گفتم تا جمعه ديگر چند آدينه مانده است؟!

گفت: يك يا زهراى ديگر ، گفتم: زهرا را تو مى شناسى؟!

گفت: همان نيست كه شب هاى جمعه و صبح جمعه پرده خوان خون است و دستى بر پهلوى شكسته دارد ،گفت: و همانى نيست كه كبوتران فرج را در غروب جمعه يك به يك بر بام انتقام مى نشاند؟!

من ميان حضور و ظهور تو سرگردانم و حيران ، نمى دانم از توكدام را بخواهم ، اگر حضور را بخواهم ، ترس آن دارم كه چشمانم لياقت ديدن تو را نداشته باشد  و اگر ظهور را خواهم ، نه ، نمى توانم ظهور را بخواهم ، چون خود نيز مى خواهى ظهور كنى

امّا وقتى تنها وغريبى چگونه ظهور كنى؟

وقتى يار و ياورى ندارى چگونه ظهور كنى؟

آخر همه اين ها كه مى خواهند و مى گويند كه يار و ياور تو هستند ، انسان هاى جدا خورده از رنگ هستند

فروغ ديده نرگس ...

دستانم از نوشتن درماندند

و چشمانم ازخواندن نام تو خجل...

براي تو مي نویسم اي کسي که زيباترين القاب عالم را دارا هستي

و اميد ها به آمدنت آن هنگام که غبار ظلم و بي عدالتي و دروغ و نيرنگ

بر چهره ها مي نشيند و مي کنند آن چه را که نبايد ميکردند

و فراموش ميکنند چيزي را که بايد به خاطر مي سپردند...

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  جمعه بیست و نهم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 19:56;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  یک نظر

انجيل و بشارت موعود

بر اساس بشارات فراوانى كه دركتاب انجيل آمده است ، حضرت مسيح علیه السلام به دنبال قيام حضرت قائم ارواحنا له الفداء در فلسطين آشکار خواهد شد و به يارى آن حضرت خواهد شتافت و پشت سر حضرتش نماز خواهد گذارد ، تا يهوديان و مسيحيان و پيروان وى تكليف خويش را بدانند و به اسلام بگروند و حامى حضرت مهدى ارواحنا له الفداء گردند. از اين رو ، در آخرين روزهاى زندگى- و شايد در طول دوران حيات- به ياران و شاگردان خود ، توصيه ها و سفارش هاى بسيارى درباره بازگشت خود به زمين نموده و آنان را در انتظار گذارده و امر به بيدارى و آمادگى فرموده است. ما براى نمونه متن برخى از آن بشارات را كه در انجيل آمده است مى آوريم:
انجیل متی: ....عیسى در جواب ايشان گفت: زنهار كسى شما را گمراه نكند. ز آن رو كه بسا به نام من آمده خواهند گفت كه من مسيح هستم و بسيارى را گمراه خواهند كرد. و جنگ ها و اخبار جنگها را خواهيد شنيد . زنهار مضطرب مشويد ، زيرا كه وقوع اين همه لازم است ليكن انتها هنوز نيست ، زيرا قومى با قومى و مملكتى با مملكتى تفاوت خواهند نمود و قحطى ها و وباها و زلزله ها در جاى ها پديد آید. و فوراً پس از مصيبت آن امام ، آفتاب تاریك گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ريزند ، و قوَت هاى افلاک متزلزل گردد. آن گاه علامت پسر انسان در آسمان پديد گردد ، و در آن وقت جميع طوايف زمين سينه زنى كنند و پسر انسان را ببينند كه بر ابرهای آسمان با قوت و جلال عظيم آيد... [1]



ÇÏÇãå ãØáÈ...
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 21:21;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  2 نظر

 

امروز به عشاق حسین، زهرا دهد مزد عزا

یک عده را درمان دهد ، یک عده بخشش در جزا

یک عده را مشهد برد ، یک عده را دیدار حج

باشد که مزد ما شود ، تعجیل در امر فرج

ماه ربیع الأوّل گرچه آغاز آن آمیخته با خاطره غم انگیز و اندوهبار شهادت امام حسن عسکرى(علیه السلام)است، ولى از آن جا که میلاد مبارک حضرت ختمى مرتبت رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) مطابق روایت معروف، در هفدهم این ماه و طبق روایت غیرمعروف، در دوازدهم آن واقع شده و میلاد حضرت صادق(علیه السلام) نیز در هفدهم این ماه است، ماه شادى و جشن و سرور است.

از آن جا که هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که سرچشمه دگرگونىِ عمیق در جهانِ اسلام و عزّت و شوکت مسلمین شد، و همچنین داستان «لیلة المبیت» در این ماه واقع گردیده، و آغاز امامت پربرکت حضرت بقیة اللّه (ارواحنا فداه) همزمان با شهادتِ پدر بزرگوارش نیز مى باشد در مجموع از ماههاى بسیار پربرکت و پرخاطره است، که سزاوار است، همه علاقه مندان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) آن را ارج نهند و گرامى بدارند.

✿✿حلول ماه ربیع الاول مبارکــــــــــــــــ✿✿

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 12:51;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  2 نظر

امام رضا علیه ‏السلام :

دوستداران و شیعیان هر امامى را با او عهدى است ، و تمامت وفاى به عهد و نیكویى انجام دادن آن ، زیارت قبر ایشان است .

(وسائل الشیعة، 14/322)

امشب ، کوچه هاى خراسان ، از عبور تو خالى مى شوند و داستان غریبى تو با پر زدنت ، به پایان مى رسد، ولى دستان روشنت اى چراغ هشتم طریق عرفان! هر روز ، بلوغ ماه را به هنگام اذان بر گلدسته هاى حرم و بر آسمان قلب عاشقانت به تماشا مى گذارد.

 

یا على بن موسى الرضا علیک السلام! زمین از غم فراق تو در پر خویش خزیده و تنها در مزار تو جرئت سر بلند کردن دارد؛ آنجا که دل هاى شکسته خود را چون کبوتران حرمت ، بر پنجره فولاد نگاه تو دخیل مى بندیم و سر بر شانه هاى خیال تو مى گذاریم؛ همان جا که طعم زخمى حاجت خود را با آب سقاخانه ات ، در گلوى نیاز خویش مى ریزیم.

ای امام الرئوف!

همراه با کبوتران حرمت محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر مى دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  شنبه بیست و سوم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 17:21;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  بدون نظر

چراغ را خاموش کن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به میان نیاور!

تاریکى این خانه از آنِ تو!

خود را به خواب مى زنم تا سایه لرزان تو را که بر دیوار مى افتد ، نبینم و آن گاه که تو دست آلوده ات را به سوى پیاله افطارم دراز مى کنى ، پشت به تو مى نشینم.

از آداب جوان مردى و فتوت در قبیله بنى هاشم به دور است که کسى به دشمن خود پشت کند و از میدان جنگ بگریزد ، اما وقتى دشمن آن قدر به تو نزدیک است که مى توانى لرزش دست هایش را در وقت آماده کردن جام شوکرانت ببینى ، همان بهتر که چشمت در چشمش نیفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.

 

کسى را خبر نکن!

بگذار در چهاردیوارى غربت خویش جان دهم!

همان بهتر که کسى نفهمد زهرى که بر جانم نشسته ، از نیش مار خانگى ام برخاسته که نان و نمک مرا خورده است.

پدرم در گریز از غم غربت در میان جماعت حق نشناس ، خانه نشینى را برگزید تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو ، شیوه سکوت پیشه کند ، اما من در زیر باران تهمت و زخم زبان و طعنه ، سایه بان خانه خویش را شکسته دیدم. دشمن ، آخرین پناه و دستگیرم را نیز به اشغال خود درآورده بود.

خورشید را با کرم شب تاب عوض کردى!

مرا تنها بگذار ، دیگر نیازى نیست بوى خیانت را در پستوى خانه پنهان کنى!

تمام این روزها که بى وفایى ات را با دروغ به هم مى بافتى تا تشت رسوایى ات از بام نیفتد ، تاروپود قالى کهنه و پوسیده دلت ، پیش رویم از هم گسسته بود.

تو گمان کردى آن وعده هاى سر خرمنِ سوخته ، مى تواند مس وجود تو را طلا کند و ازاین رو ، خورشید را با یک مشت کرم شب تاب عوض کردى!

طلا در همین خانه بود و راز کیمیاگرى در دوست داشتن نور!

نگذار چشم زینب علیهاالسلام به تو بیفتد!

از این خانه برو! صداى قدم هاى پرشتاب خواهرم در کوچه مى پیچد.

هزار بار در دل آرزو کرده است خدا کند که خبر دروغ باشد و تو بهتر از هرکسى مى دانى که خبر را به درستى به گوش عقیله بنى هاشم رسانده اند.

به کنیزان گفته ام تشت پر از خونابه هاى جگرم را پنهان کنند.

به تو نیز مى گویم که پیش از ورود زینب علیهاالسلام از اینجا برو. طاقت ندارم پیش از کربلاى حسین علیه السلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بیفتد.

همان یک کربلا براى خمیدن قامت زینب علیهاالسلام کافى است.

از جلوى دیدگان خواهرم بگریز!

از کنار بسترم برخیز! آمده اى بر زخم هاى دلم نمک غربت بپاشى؟

آن همه سلام هاى بى جواب جماعت پشت پنجره بس نبود که تو نیز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانه ام بر دامانم مى تکانى؟! آن همه سنگ که گلدان امیدم را شکست ، بس نبود که تو نیز گلبرگ هاى دلم را پرپر مى کنى؟!

اگر قرار بر پرستارى این تن مسموم و قلب مغموم باشد ، هیچ کس نزدیک تر از زینب علیهاالسلام به من نیست. در تقدیر خواهرم نوشته اند که پرستار قلب هاى سوخته باشد ، از مادرم زهراى مرضیه علیهاالسلام ، تا رقیه سه ساله!

کاش زینب زخم هاى تنم را نبیند!

به آن بقچه قدیمى دست نزن! هنوز از آن ، عطر یاس دست هاى مادرم برمى خیزد.

اگر قرار باشد کسى کفنم را از آن بقچه درآورد ، جز زینب علیهاالسلام محرمى نیست؛ فقط خواهرم مى داند که آن دو کفن باقى مانده به چه کار خواهد آمد!

کار یکى به تیرهاى خونین ختم مى شود و دیگرى به غنیمت مى رود.

فقط خدا کند وقتى عباس علیه السلام تابوت تیر باران شده را بر زمین مى گذارد و حسین علیه السلام کفن خونین مرا باز مى کند ، خواهرم زخم هاى تنم را نبیند!

اینجا عباس علیه السلام ، زیر بازوى زینب علیهاالسلام را مى گیرد و حسین علیه السلام ، سرش را بر سینه خویش مى نهد ، در هزارتوى مصیبت کربلا چه کسى موى سپید و پریشان زینب علیهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسین علیه السلام را مى پوشاند!

شهادت غریب بقیع تسلیت باد !

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  جمعه بیست و دوم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 20:10;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  بدون نظر

رسول خدا صلی الله علیه وآله:

زمانى بر مردم خواهد آمد كه صبر نمودن در برابر مسائل دین و عمل به دستورات آن همانند در دست گرفتن آتش گداخته است . (أمالى طوسى، 2/92)

ماجرای بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که پلک‏های تو بر هم آمد. تو ، رها و سبکبال از ادای رسالت ، آرام ، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛ در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان ، در هوای معطر جبرئیل ، در ترنم صلوات فرشتگان ، در احاطه غم و اندوه تواما ن، در جاودانگی اشک و ماتم من.

مرا به دست قومی می‏سپاری که بزرگی تو را پاس نداشتند.

به کوچه‏هایی که روزی عبورت را سنگ می‏زدند.

به خانه‏هایی که دهان به ریشخند و زخم زبان گشودند؛ آنها که روزی رسالت آسمانی‏ات را به سخره گرفتند. جهل مردمان این شهر ، قداست خانه‏ام را نشانه گرفته است؛ همان خانه که تو بارها کلون درگاهش را نواختی.

داستان بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی ، هنوز کوچه‏های مدینه ، از عطر نفس‏هایت معطر بود که... آه ، بگذار چیزی نگویم!

داستان بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی. از همان لحظه که شهر ، صدایت را نشنید.

از همان لحظه که روزگار ، نگاه مهربانت را ندید ، روزگار رنج و ملال اهل بیت علیهم السلام آغاز شد.

کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟ برخیز و دوباره قرآن بخوان!

چگونه وداع می‏کنی با علی

تو را هرگاه می‏نگریستم ، چهره‏ای شاد و زیبا می‏دیدم که دخترش را با مهربانی پدرانه ، در آغوش می‏کشید. تو را هر بار که در آستانه ورود یافتم ، بانگ «السلام علیکم یا اهل النبوه» سر داده بودی و اهل مدینه را به ارزش اهل خانه متذکر می‏شدی.

زمان بر اهل خانه می‏گذرد؛ اما چونان خنجری که بر سینه پر دردشان می‏نشیند. آه ، یا رسول اللّه‏! حتی دیوارهای کاهگلی من ، هیچ‏گاه بانویشان فاطمه علیهاالسلام را این گونه مضطرب و پریشان ندیده بودند و هرگز علی علیه‏السلام خیبرشکن را پناه برده به کنج دیوار نیافته بودند. شولای مصیبت بر سر روی مدینه سایه انداخته است.

نگاه‏ها ، نگاه دلواپسی و ناامیدی است و از لب‏ها با لرزشی ممتد و بی‏وقفه ، ناله می‏تراود و آه می‏جوشد.

حسنین علیهماالسلام ، دار و ندار خویش را در بستر وداع می‏بینند. این سرو در بستر آرمیده ، تمام دار و ندار علی علیه‏السلام است؛ چگونه با او وداع کند؟

یا رسول اللّه‏! برخیز؛ مدینه تو را می‏خواهد. برخیز که بعد از تو، مرا حرمتی نخواهد بود؛ که تنها تو می‏دانستی حرمت خانه علی و فاطمه را.

برخیز! که تمام کوچه‏ها سوگند خورده‏اند که دیگر دندان تو را نشکنند.

ای بهانه خلقت کاینات! چگونه وداع می‏کنی با دخترت ؛ تو بهتر می‏دانی که روزهای بعد از تو چقدر سیاه بر روزگار او خواهد گذشت؟ چگونه وداع می‏کنی با علی علیه‏السلام ؛ تو می‏دانی که بعد از تو حتی سلامش را پاسخ نخواهند داد.

یا رسول اللّه‏! بگذار از دنیای بعد تو ، چیزی نگویم! وصیت شما «ثقلین» بود.

آه...! بگذار چیزی نگویم!

رحلت پیامبر اعظم ، معراج وصال اوست با حضرت دوست. رحلت جانسوزش را به محضر مقدس حضرت ولیعصر (عج) و عاشقان رسالتش تسلیت می گویم.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  جمعه بیست و دوم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 18:3;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  بدون نظر

     

تورات و بشارت موعود

دركتاب تورات كه ازكتب آسمانى به شمار مى رود و هم اكنون در دست اهل كتاب و مورد قبول آن ها است ، بشارات زيادى از آمدن مهدى موعود و ظهور مصلحى جهانى در آخرالزمان آمده است.

در زبور حضرت داود علیه السلام كه تحت عنوان مزامير در لابلاى كتب عهد عتيق آمده ، نويدهايى درباره ظهور حضرت مهدى ارواحنا له الفداء به بيان هاى گوناگون داده شده است و در 35 بخش از مزامير 150 گانه ، اشاره اى به ظهور مبارك آن حضرت و نويدى از پيروزى صالحان بر شریران و تشكيل حكومت واحد جهانى و تبديل اديان و مذاهب مختلف به يك دين محكم و آيين جاويد ، موجود است [1] و جالب این كه مطالبى كه قرآن كريم درباره ظهور حضرت مهدى ارواحنا له الفداء از زبور نقل كرده است ، عيناً در زبور فعلى موجود و از دستبرد تحريف و تفسير مصون مانده است. قرآن كريم چنين مى فرمايد:"و لقد کتبنا فی الزبور من بعده الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون" [2] ما علاوه بر ذكر (تورات) در زبور نوشتيم كه در آينده بندگان صالح من وارث زمين خواهند شد. مقصود از ذكر در آيه شريفه ، تورات موسى علیه السلام است كه زبور داود علیه السلام پيرو شريعت تورات بوده است . در زبور آمده است:... زيرا كه شريران منقطع مى شوند. اما متوکلان به خداوند وارث زمين خواهند شد [3]اسم او ابداً بماند ، اسمش مثل آفتاب باقى بماند ، در او مردمان بركت خواهند يافت و تمامى قبايل او را خجسته خواهند گفت ، بلكه اسم ذوالجلال او ابداً مبارك باد و تمامى زمين از جلالش پر شود ، دعاى داوود پسر يسئ تمام شد. [4]

بقیه در ادامه مطلب


ÇÏÇãå ãØáÈ...
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  چهارشنبه بیستم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 13:41;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  یک نظر

 

 

آسمان چه خون رنگ است! زمین چه بى تابانه چونان گهواره کودکى گریان ، زیر پایمان تکان مى خورد و مى لرزد! اینک ، هنگامه اى شگرف است. ندیده بودیم مرغان هوایى را که این گونه دردمندانه در این آسمان سرخ ، پر و بال بزنند و ناله شان به گوش همه تاریخ برسد.

 

فریادى بلند از فراسوى زمان به گوش مى رسد. کسى انگار بر مرگ فرزند آدم مى گرید...!

نینوا! همدردى کن با کودکانى ناآرام ؛ با زنانى که به خود مى پیچند از درد فراق ؛ با زینب علیهاالسلام ، که در این چهل روز ، مرگ را هزار باره ، با چشم خود دید و صبورى پیشه کرد.

نینوا! امانت دارى کن. خون مقدسى از شاهرگ هستى ، بر خاک تو ریخته است.

بدن مقدسى از عرشى ترین پاکان ، بر خاک تو ، زیر سُمّ سنگى اسبان ، لگدمال شده است. امانت دارى کن و مگذار طوفان فراموشى و مرگ ، خاطراتت را برباید!

نینوا! فریادت را آزاد کن ؛ بگذار همه آدمیان بدانند این ، کاروان حسین علیه السلام است که پس از چهل روز ، آمده است به زیارت مولا ؛ آمده است تا شکایت خود را در گوش تو زمزمه کند.

نینوا! از این پس تو خاک خونین و رمزآلودى هستى که پرچم جاودانگى را بر آن نصب کرده اند... بمان تا ابد!

اربعین واقعه

چهل شب است که آسمان براى صورت خونین آینه مى گرید؛ درست مانند دیده مرطوب فرشتگانى که از نداى نصرت خواهى امام شان جا ماندند و حسرت حمایت از ولىّ خدا ، بر سپیدى بال هایشان ، گرد اندوه و بى قرارى پاشیده است.

شاید کربلا دیگر هیچ زمان قرص کامل ماه را نبیند؛ از وقتى سر بریده خورشید بالاى نیزه رفت ، شرم دارد لبانش را بر جاى بوسه زینب بگذارد.

امشب ، اربعین واقعه است و زمین ، حزین تر از همیشه ، از طنین نوحه آدم علیه السلام در خود مچاله شده است.

این شب ها مدام نغمه آدم در گوش «صفا» پرپر مى زند. گویى چهل روز است سر بر سجده توبه دارد و آهنگ غم زده ی مویه هایش ، چهار ستون کائنات را به لرزه وامى دارد. او توبه مى کند ، ولى فرزندان مطرود قابیل ، سر بریده یحیى علیه السلام را در میان تشت زرین نهاده است.

او ضجه مى زند ، ولى نسل شیطان زده اى ، ننگ کشتن سرور جوانان بهشت را بر دامن شرافت آدمى نشانده اند.

به این مى اندیشم که اگر حضرت آدم علیه السلام تنها به سبب یک لحظه وسوسه انگشتانش براى چیدن میوه ممنوعه ، از بهشت خدا بیرون شد و تا چهل روز به درگاهش استغاثه برد ، پس تاوان کشتن ولىّ خدا و پسر رسولش را چگونه مى توان پرداخت؟!

از بدرود اشکبار کاروان، چهل غروب گذشته است و قصه هاى سوخته، به چشم هاى فرات مى ریزد...

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 22:50;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  یک نظر

هرگاه نگاهم به نرگس‏ هاى سفيد و شقايق ‏هاى سرخ مى‏ افتد با حسرت صورتم را بر مى‏ گردانم و قطرات اشكم را كه بى اختيار بر گونه هايم جارى مى‏ شود پاك مى ‏كنم. كسى كه سال هاست در انتظار گل نرگس به سر مى‏ برد و دلش در فراق او همانند شقايق‏ هاى آتشين شده ، چگونه تاب مى‏ آورد به راحتى به اين گل‏ها بنگرد. اصلا گل و گلزار بدون شما برايم معنا ندارد ، زيبائى گل بدون شما پوچ است و عطر او بدون استشمام عطر دل‏ انگيز وجود شما مفهومى ندارد. شب‏ هاى تار غيبت برايم هميشگى شده و روزهايم را به ظلمات كشانده است. همه مى ‏گويند : چرا ناراحتى ، محزونى؟!
چه بگويم به آنها كه خبر از قلب غمگينم ندارند ، خنده ‏ى بدون شما سراسر گريه است. عزيز من كجا بروم ، و با چه كسى درد دل كنم؟! به كه بگويم دگر بريده‏ ام ، نمى‏ توانم ، واقعاً نمى‏ توانم! روحم دگر تاب اين زندان سرد غيبت را ندارد. همدم هميشگى ام شده اشك ، آب و غذايم شده قصه. مولاى من ، فداى خاك پايت شوم ، كى مى‏ شود مرواريد وجودت را از صدف غيبت برون آرى و چشم جهان و جهانيان را از پرتوهاى آن خيره سازى؟! آقا شما را به مادرت فاطمه زهراعليها السلام قسم مى‏ دهيم هرچه زودتر بيا ، مگر شما مرهم پهلوى شكسته‏ ى زهرا مرضيه‏ عليها السلام نيستى؟ مگر شما انتقام گيرنده‏ ى جد شهيدت امام حسين ‏عليه السلام نيستى؟ تو را به مصيبت تلخ اسارت عمه ات زينب كبرى ‏عليها السلام بيا ، تو را به اشك‏هاى غريبانه ‏ى دوستانت بيا ، تو را به دل‏ هاى شكسته‏ ى منتظرانت بيا... ما همچنان در كوچه‏ هاى تنگ انتظار چشم به راهت هستيم و سر بر آستان خاكت افتاده ايم و از خدا ظهورت را خواستاريم.

تا خون نشود دلها دلدار نمی آید ، تا دل نشود عاشق آن یار نمی آید ،

ما را چه شده ای دل ؟! وامانده چرا در گل ؟! تا دل نشود بیدار نمی آید ...

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  جمعه هشتم دی 1391 ;ÓÇÚÊ 15:9;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  یک نظر