1- زنبور عسل به هیچ وجه لحظه ای بدون ملکه اش زندگی نمی کند. آیا ما لحظه ای با امام زمان زندگی کرده ایم؟ اگر نکرده ایم برای شروع هیچ وقت دیر نیست.

2- زنبور عسل بهترین جا و بهترین غذا و بهترین امکانات خود را به ملکه اش تقدیم می کند. آیا ما هم برای امام زمان علیه السلام در بهترین جای وجدانمان، یعنی قلبمان جایگاهی در نظر گرفته ایم؟ آیا برای ایشان به فکر تدارک بهترین غذا، که همان غذای حلال و پاک است بوده ایم؟ آیا بهترین امکانات خود را تدارک دیده ایم؟ اگر نه برای شروع هیچ وقت دیر نیست.

3- زنبور عسل به هنگام خطر ابتدا ملکه اش را از خطر دور می کند حتی اگر خودش فدا شود. آیا ما هم برای سلامتی و دفع بلا از وجود نازنین امام عصر علیه السلام به درگاه خدا دعا کرده ایم؟ اگر نه برای شروع هیچ وقت دیر نیست.

4- زنبور عسل چون بخواهد برای ملکه غذا تهیه کند، فقط از گرده گل تغذیه می کند.

آیا به آنچه می خوریم بلکه مهمتر از آنچه می خوریم، آنچه می خوانیم، که غذای روح است توجهی داشته ایم؟ آیا ما نمی خواهیم برای حضرت مهدی علیه السلام در جامعه تبلیغ کنیم اگرچه بی توجه بوده ایم؟

5- زنبور عسل همواره و همیشه در کنار ملکه است چه در کندو بماند و چه آن را ترک کند. آیا ما هم همواره در کنار اماممان می مانیم؟ اگر روزی ماندن در کنار او با منافع دنیایی ما سازگار نبود چه می کنیم؟ ما با هم پیمان می بندیم که همواره در کنارش بمانیم، حتی به بهای جانمان.

روزی اگر ولای تو گردد بلای جان

ما می خوریم آن بلا را به قیمت جان

6- زنبور عسل برای ملکه اش غذای اختصاصی تهیه می کند اما از عسلش همه موجودات بهره مند می شوند. شما در خانواده، در محل تحصیل، محل کار و به طور کلی در اجتماع چقدر برای دیگران مفید بوده اید؟

7- ملکه زنبور عسل، سیصد برابر زنبوران نر چهل برابر زنبوران ماده، عمر می کند.

همان خدایی که مقدر فرموده تا ملکه زنبورها چند ده برابر سایر زنبورها عمر کند، می تواند عمر مبارک حضرتش را چندین برابر کند.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ;ÓÇÚÊ 21:42;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  4 نظر

مولایِ من مهدی جان

علی را بهانه کرده ام برای این عاشقانه ها، می خواستم برایت از رمضان بنویسم ...

در گردشم بر مدار وجودت به عشق رسیدم و به مسجد حنّانه ...

می گویند، وقتی شیرِ کودکان یتیم کوفه بر دستهایشان ماند و دیگر صدای گرمِ علی را نشنیدند، ظرف ها را شکستند، چون دیگر بابایی نبود که برای نیمه شب هایشان، چشم به راهش بمانند تا برسد...

تا بیاید و برای کاسه های خالی شان، عشق بیاورد ...

رفت ...

علی بر شانه های علویون، بر بال ملایک، گذر میکرد از کوچه های زمین ...

وقتی پیکر مبارک علی در کوچه های غم گرفته و غربت زده ی زمین از کوفه به نجف بُرده میشد،
به مسجدی رسید ...

عشقش به علی مرا دیوانه کرده مولاجان ...

این مسجد به احترام علی "تعظیم" کرد و ناله سر داد، از این رو "حنّانه" شد...

اما علی رفت و رفتنش را مسجدی فهمید، جای خالی علی را احساس کرد، که علی نیست که شب های زمین، نان و خرما ببرد و عاشقانه ها بخواند برای خدا، برای فاطمه، برای اهل زمین ...

علی نیست تا زمین را از بلا رها کند، خدایا یادم هست، روزی که علی از تو عاجزانه خواست تا علی را از این مردم بگیری، ...

تو هم گرفتی ولی زود بود، اهل زمین بی علی بودن را تجربه کنند ...

علی خواست و تو اجابتش کردی ...

امامِ زمانِ زمانش بود و دعایش، مستجاب ...

مهدی جان، حنّانه ام برایت ...

بیا ببین ...

خوب است که غایبی تا من نبینم، مولایم بر شانه های اهل زمین به "..." میرود ...

خدا را شکر که تو هستی و غم من، نادیدن توست ...

نه رفتنت، نه فرقِ شکافته ات و نه ناله ی مسجدی بر سر راهِ تشییع وجودِ مبارکت ...

زبانم لال آقا، لال ...

چشمم کور، اگر باشم و تو را بر شانه های اهل زمین ببینم ...

میخواهم تو باشی و در برابرم قدم بزنی تا من عاشقانه راه رفتنت را ببینم ...

من اهل کوفه نیستم آقا، نیستم ...

باور کن ...

ولی میخواهم برایت، حنانه باشم، که فقط غایب بودنت مرا، به آه برساند نه رفتنت ...

میخواهم حنانه ات باشم و به احترامت برای بزرگداشت مقامت، تعظیمت کنم همین ...

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ;ÓÇÚÊ 17:54;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  2 نظر

ببخش آقا ...

این روزها اهل زمین با دهانِ روزه، کمتر حال و حوصله ی عشقبازی با تو را دارند...

ببخش اگر اُموراتِ زمین به گوشه ی نگاهت، به سامان میرسد و عشقت کم مُشتری است در زمین ...

اما من هستم مولای من، میدانی آمده ام اینجا تا در دفتر عاشقی سربازانت، نامم را حاضر ببینی، تا بدانی، من بی یاد تو و یادگاری های تو، میمیرم ...

اگر هم نَفس، شوری در سینه دارد و عشق بی پایان لبریز میشود از این عاشقانه ها، به حُرمتِ حضور توست، همین ...
چقدر خوب است که تو هستی و من هم هستم ...

امان از آن روزی که، علی نباشد و اهل کوفه در حسرت یک اذانِ صبحِ علی بمانند تا قیامت ...

امان از آن نماز صبحی که شمشیر بر فرق مبارک علی خورد ...

امان از روزی که علی باشد و بیمار باشد و یتیمانِ کوفه با کاسه های شیر برای احوالپرسی از امام زمانشان، پشت در به حسرت بنشینند تا علی بیدار شود ...

امان از روزی که علی باشد و شیر هم نخواهد ...

امان از روزی که علی باشد و من هم باشم و صدای قدم های علی در کوچه های شَبَم نباشد ...

امان مولای من امان...

امان از روزی که تو باشی و امام زمان من باشی و من بی تو افطار باز کنم در زمین ...

در امروز زمین برای من، علی که نیست اما تو هستی، مهدی هست، خدا را شکر ...

اما ... امان از روزی که مهدی باشد و من باشم اما مهدی تنها بماند ...

امان مولای من امان، از صبحی که تو باشی و بیایی و من نباشم ...

تقدیر است آقا، یا باید باشم تو بیایی، یا نباشم تو بیایی ...

جانم به قربانت، تو باش ...

تو بیا ...

نماز صبحی بخوان اما شمشیر ظلم نامحرمان بر سرت نخورد ...

تو باش .....

تو بمان ...

اما روزی نیاید که یتیمانِ زمین با کاسه های شیر بر در خانه ات به انتظار بنشینند تا تو برخیزی ...

اما مولای من امان ...

از روزی که شیر باشد و اهل زمین باشند و تو نباشی ...

امان آقاجان امان

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ;ÓÇÚÊ 17:40;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  بدون نظر