ببخش آقا ...

این روزها اهل زمین با دهانِ روزه، کمتر حال و حوصله ی عشقبازی با تو را دارند...

ببخش اگر اُموراتِ زمین به گوشه ی نگاهت، به سامان میرسد و عشقت کم مُشتری است در زمین ...

اما من هستم مولای من، میدانی آمده ام اینجا تا در دفتر عاشقی سربازانت، نامم را حاضر ببینی، تا بدانی، من بی یاد تو و یادگاری های تو، میمیرم ...

اگر هم نَفس، شوری در سینه دارد و عشق بی پایان لبریز میشود از این عاشقانه ها، به حُرمتِ حضور توست، همین ...
چقدر خوب است که تو هستی و من هم هستم ...

امان از آن روزی که، علی نباشد و اهل کوفه در حسرت یک اذانِ صبحِ علی بمانند تا قیامت ...

امان از آن نماز صبحی که شمشیر بر فرق مبارک علی خورد ...

امان از روزی که علی باشد و بیمار باشد و یتیمانِ کوفه با کاسه های شیر برای احوالپرسی از امام زمانشان، پشت در به حسرت بنشینند تا علی بیدار شود ...

امان از روزی که علی باشد و شیر هم نخواهد ...

امان از روزی که علی باشد و من هم باشم و صدای قدم های علی در کوچه های شَبَم نباشد ...

امان مولای من امان...

امان از روزی که تو باشی و امام زمان من باشی و من بی تو افطار باز کنم در زمین ...

در امروز زمین برای من، علی که نیست اما تو هستی، مهدی هست، خدا را شکر ...

اما ... امان از روزی که مهدی باشد و من باشم اما مهدی تنها بماند ...

امان مولای من امان، از صبحی که تو باشی و بیایی و من نباشم ...

تقدیر است آقا، یا باید باشم تو بیایی، یا نباشم تو بیایی ...

جانم به قربانت، تو باش ...

تو بیا ...

نماز صبحی بخوان اما شمشیر ظلم نامحرمان بر سرت نخورد ...

تو باش .....

تو بمان ...

اما روزی نیاید که یتیمانِ زمین با کاسه های شیر بر در خانه ات به انتظار بنشینند تا تو برخیزی ...

اما مولای من امان ...

از روزی که شیر باشد و اهل زمین باشند و تو نباشی ...

امان آقاجان امان

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ;ÓÇÚÊ 17:40;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  بدون نظر