مولایِ من مهدی جان

علی را بهانه کرده ام برای این عاشقانه ها، می خواستم برایت از رمضان بنویسم ...

در گردشم بر مدار وجودت به عشق رسیدم و به مسجد حنّانه ...

می گویند، وقتی شیرِ کودکان یتیم کوفه بر دستهایشان ماند و دیگر صدای گرمِ علی را نشنیدند، ظرف ها را شکستند، چون دیگر بابایی نبود که برای نیمه شب هایشان، چشم به راهش بمانند تا برسد...

تا بیاید و برای کاسه های خالی شان، عشق بیاورد ...

رفت ...

علی بر شانه های علویون، بر بال ملایک، گذر میکرد از کوچه های زمین ...

وقتی پیکر مبارک علی در کوچه های غم گرفته و غربت زده ی زمین از کوفه به نجف بُرده میشد،
به مسجدی رسید ...

عشقش به علی مرا دیوانه کرده مولاجان ...

این مسجد به احترام علی "تعظیم" کرد و ناله سر داد، از این رو "حنّانه" شد...

اما علی رفت و رفتنش را مسجدی فهمید، جای خالی علی را احساس کرد، که علی نیست که شب های زمین، نان و خرما ببرد و عاشقانه ها بخواند برای خدا، برای فاطمه، برای اهل زمین ...

علی نیست تا زمین را از بلا رها کند، خدایا یادم هست، روزی که علی از تو عاجزانه خواست تا علی را از این مردم بگیری، ...

تو هم گرفتی ولی زود بود، اهل زمین بی علی بودن را تجربه کنند ...

علی خواست و تو اجابتش کردی ...

امامِ زمانِ زمانش بود و دعایش، مستجاب ...

مهدی جان، حنّانه ام برایت ...

بیا ببین ...

خوب است که غایبی تا من نبینم، مولایم بر شانه های اهل زمین به "..." میرود ...

خدا را شکر که تو هستی و غم من، نادیدن توست ...

نه رفتنت، نه فرقِ شکافته ات و نه ناله ی مسجدی بر سر راهِ تشییع وجودِ مبارکت ...

زبانم لال آقا، لال ...

چشمم کور، اگر باشم و تو را بر شانه های اهل زمین ببینم ...

میخواهم تو باشی و در برابرم قدم بزنی تا من عاشقانه راه رفتنت را ببینم ...

من اهل کوفه نیستم آقا، نیستم ...

باور کن ...

ولی میخواهم برایت، حنانه باشم، که فقط غایب بودنت مرا، به آه برساند نه رفتنت ...

میخواهم حنانه ات باشم و به احترامت برای بزرگداشت مقامت، تعظیمت کنم همین ...

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ;ÓÇÚÊ 17:54;  ÊæÓØ بنفشه کامرانی ;  2 نظر